شب یلدایتان پرلبخند باد ....
جایت خالی
می خواستیم بخندیم
جای لبخند
بر لب خالی بود
اینقدر سفید این دفتر را ورق نزن
خودت که می دانی
شعر هم مثل گریه
بهانه می خواهد
ببین
ایستاده ام اینجا
در حوالی گریه هنوز
اینجا
در حوالی گریه
هنوز
اهالی بغض
در انتظار بهانه ای شبیه تو اند
نادر ابراهیمی
به نام زیبایی
انجمن شعر غزل، همزمان با بیستو هشتمین سالگرد تاسیس، برگزار میكند:
دومین جشنواره شعر انجمن غزل
به همت سركار خانم غزل تاجبخش
زمان: مهرماه 1388
اهالی
محترم كلمه میتوانند در برپایی زیباتر جشنوارهی شعر انجمن غزل – كه
بیستوهشت سال ِ پیاپی، از فرهنگ و زیبایی پاسداری كرده است – با ارسال
اشعارشان ما را همراهی كنند.
این جشنواره در دو بخش: شعر كلاسیك و شعر مدرن برگزار میشود.
شاعران بزرگوار میتوانند با ارسال سه قطعه از آثارشان در هر بخش و یا هر دو بخش شركت كنند.
این جشنواره هیچ محدودیت سنی برای شاعر و هیچ محدودیت قالب برای اشعار
ارسال شده قرار نداده است. علاقهمندان میتوانند آثارشان را ــ حتی اگر
در كتاب یا مجلهای منتشرشده، یا در مسابقهای شركت داشته ــ برای
دبیرخانهی جشنواره ارسال كنند. تنها محدودیت در مورد آثاریست كه در
اولین دورهی جشنواره كه سال گذشته برگزار شد، شركت داشتند.
ضمنا لطف كنید و نام خود را در بالای شعرهای ارسالی خود، با فاصله ای
مناسب تایپ كنید تا بتوانیم نام شاعر را از بالای برگه جدا كرده و با
اختصاص شمارهی كد، برگههای شعر را بدون نام شاعران در اختیار هیئت
داوران قرار دهیم.
نشانی جهت ارسال اینترنتی آثار:
jayeze@anjomaneghazal.com
مهلت ارسال آثار تا جمعه هفدهم مهرماه خواهد بود.
آثار
برگزیده در هر بخش، همراه برگزیدگان اولین دوره (سال 87) در كتاب منتخب
انجمن غزل به چاپ خواهد رسید و در میان برگزیدگان، یك نفر از بخش شعر
كلاسیك و یك نفر از بخش شعر مدرن به عنوان برگزیدهی ویژه ی سال، از طرف
هیئت داوران معرفی خواهد شد كه این برگزیدگان هدایای ویژه و لوح برتر
انجمن را در جشن بیست وهشت سالگیاش، 25 مهرماه، دریافت خواهند كرد.
بخش ویژهی جشنوارهی امسال تقدیر از یكی از بزرگان پیشكسوت در شعر امروز
خواهد بود كه در اختتامیهی جشنواره و به انتخاب انجمن غزل، به پاس یك عمر
تلاش و خدمت در پاسداری زیبایی، مورد سپاس و تقدیر قرار خواهد گرفت. این
مراسم، همراه شعرخوانی برگزیدگان و اهداء جوایز شاعر منتخب هر بخش، در
جلسهی جشن سالگرد انجمن، در تاریخ 25 مهرماه برگزار میشود.
امروز روز خوبی بود
هیچ صفری
اضافه نشد
به هزار غمی که داشتیم
سلام ...
چند روز پیش برنامه ای در شبکه جام جم 1 و 2 و 3 پخش شد با عنوان شعر و زندگی ...
یک برنامه نیم ساعته بود از شعر خوانی من - نقد شعرهایم توسط دوستان و اساتید و گپ و گفتی با ساعد باقری عزیز در مورد شعر و زندگی من و جایگاه شعر در زندگی و زندگی در شعر و یه چیزهایی شبیه این ...
دوستانی که دوست دارند ببینند ، سری بزنند به :
http://iransima.ir/FilmDescription.jsp?IDCode=223256&pCode=71&pType=2009-08-20&place=calendar
یا :
http://iransima.ir/WinMediaPlayer.jsp?code=223256
این ابر
جوانی های من است که می گذرد
جوانی های من است
که
می گذرد
گاهی دلبند یک باد می شود
و هیچگاه
پایبند هیچ زمینی
سرزمینی نیست
گاه در جمع
همرنگ طوفان
پای می کوبد
رعد می شود
فریاد
اشک می شود
جوانی های من
به شکل های گوناگونی می گذرد
و نگاه که می کنم
جوانی های من ابر نیست
جوانی های من
ابری ست
اول از همه ... شرمنده از غیبت طولانی و عدم حضورم در وبلاگ دوستان
دلیلش ... بی دلیل بود !
و اما شعر ...
نه آقا !
با شصت سال سن
دیگر اهل سیاست نیستم
از میهنم حرف نمی زدم
داشتم به خواهرم
- مهین -
خبر میدادم
که مادرمان
- ایران -
ازدست رفت
... که قطع شد
حالا هم که یک هفته است
میهمان شمایم
جنازه اش
بر زمین مانده ...
این نامه بیش از ده سال پیش نوشته شد . برای آتشبانو که بازگشت تا باهم بلرزیم ...
کفشی خریده ام
نه برای رفتن
برایت می فرستم
که برگردی
نه زبان هم را می فهمیم
نه نگاه هم را می بینیم
تنها وجه اشتراک ما
وجه رایج کشور است
به هر حال رسانه صدا و سیما است ... و جهان ما به سمتی می رود که هنر مکتوب حذف می شود و مردم عادت می کنند به کسب خبر و علم و تفکر و روش زیستن از جعبه جادو .
جعبه ای که مکث روی واژه ها را از بین برده و از بیننده اندیشیدن را نمی خواهد ... من اجراهای زیبایی از آثار سهراب شنیده ام ، "ابیات تنهایی" با صدای احمدرضا احمدی و آهنگ سازی فریبرز لاچینی که گویا هردو کلمه کلمه اشعار سهراب را زندگی کرده اند یا "در گلستانه" با صدای شهرام ناظری و آهنگسازی هوشنگ کامکار ... " صدای پای آب" را هم با اجرای نمایشگونه خسرو شکیبایی دوست دارم ولی سهراب را با "هشت کتاب" شناختم ...
بعید می دانم روزگاری در رپرتاژی برای مدرس هم بشنویم : مدرس کسی بود که ما او را با بازی خسروشکیبایی شناختیم ! ... ولی به هرحال ما در جامعه ای زندگی می کنیم که از هم می پرسیم : آهنگ داریوش را شنیده ای ؟ ... و این یعنی حذف شاعر و آهنگ ساز و ارج و بهای یک مجری که گاه شاید با اجرای اشتباه خود اصل اثر را هم نابود کند ...
سهراب شکیبا باش ، خسرو سپهر آسمان هنر ما بود ...
قرار بود شعری شوم
پیش از مرگ مولفم
مرگ مخاطبم
قرار بود کسی مرا زمزمه کند
سرقرار
کنار آبشاری در شمال
میان دو بوسه
سربازی
که برنگشت
از جنوب
کلامی شدم
کلافه
حسی غیرمشترک
ترجمه واژه ای بی معنی
مثل صلح
به معنای جنگ
هیچکس چشم انتظار من نیست
اما
همیشه می آیم
از هرطرف که بیایم
من یک بمب هستم
با بم ترین صدای دنیا
که آوازهایتان را
از یادتان می برم
زمین را که ببوسم
بوسه هایتان را
قسم می خورم
سرم به سنگ هم بخورد
عمل میکنم
به حرفم
تندیسی از او نمی خواهیم
میان میدان شهرمان
به کدام جهت بچرخیم
تا نگاهمان نیفتد
در مسیر سنگین نگاهش ؟
او را به کدام سوی این شهر بگردانیم
تا شرمنده اش نگردیم ؟
کدام سنگ
تاب نازکی ردایش را دارد ؟
شکاف برنمی دارد
از فشار این زندگی های سبک ؟
خوابمان را چه کنیم
که هر شب نیاشوبد
ضرب آهنگ آرام انگشتش
بر درهای همسایه ؟
اصلا
بیاییم
به جای او
صخره ای بگذاریم
میان میدان شهرمان
یا نه
کوه را به حال خودش بگذاریم
کوه بماند
و شهرمان
کوفه نماند
عشق قابل بازيافت نيست
از اين عشق تمام شده
آفتابه هم که بسازی
يک روز که نشسته ايی
و فکر ميکنی
نگاهت که به آفتابه می افتد
به ياد روزهای آفتابی می افتی
و باخودت می گويی
اين عشقی بوده
که آفتابه شدهمیگفت :
<< جسارت میخواهد >>
دیوانه ای
که سنگ میکوفت به کوه
بعد از مطلب قبلی که در وبلاگ گذاشتم ، دوستانی در اظهار نظرهای عمومی و خصوصی معترض بودند که :
<< این دیگر چه جور اعلام وضعیتی است ! >>
<< اینجور مطالب جامعه را به سمت افسردگی می کشاند >>
<< دنبال جلب ترحم هستی ؟ >>
و ...
و برایم جالب بود که دوست عزیزم " ساعد باقری " جلسه حلقه مهر پنجشنبه گذشته را با همین دو جمله شروع کرد : ... عجیب است که هنوز زنده ایم ... فرصتی برای مردن هم نداریم ...
این یک حس مشترک بود و نیازی به هماهنگی هم نداشت ... تاریخ ادبیات ما پر است از این شکواییه ها ... اکثر داستانها و شعرهای ما را همین نالیدن ها شکل می دهند ... تراژدی را اگر از ادبیات بگیری فقط تصنیف << بادا بادا مبارک بادا >> باقی می ماند ...
طی بیست سال گذشته در تعداد زیادی از شعرهای من هم ،بیان همین حس به چشم می خورد ...
خودم هم در نقد این حس و حال گفته ام :
آنان که از عشق نالیدند
تنهایان بودند
به وصل رسیدگان ، اما
سخنی نگفتند
در زمان وصال
کو فرصت گفتار
که یعنی : آن را که خبر شد - خبری باز نیامد ...
اما اینجا مسیله فراق معنوی یا مادی نیست ... اینجا مساله عشق نیست ...
چنان قحط سال شد اندر دمشق ... که یاران فراموش کردند عشق
یک جای قضیه می لنگد وقتی که زنده ایم و زندگی نمی کنیم ... و فرصت زندگی و مرگ هم نداریم ...
وگرنه به راحتی می توانم بنویسم :
امروز روز خوبی بود
من حالم خوب است و ملالی نیست جز کمبود ملال
قرارم را با استودیوهای کارتون سازی ژاپنی به هم زدم و دیسنی قرار است از زندگی من یه فیلم موزیکال بسازد !
به قول سیدعلی صالحی عزیز :
می گویم : همه چیز خوب است
اما
تو باور نکن
باور کنید این یک شعر نیست !
هنوز زنده ام ... و این برایم عجیب است
فرصت مردن هم ندارم .....
در آن روز بارانی
کمی سرعتم را کم کردم
شناختمش
جلوی پایش
لحظه ای
ایستادم
خدا
سوار شد
و فرمود :
<< مستقیم برو >>