تبليغاتX
آهوی ناتمام
شعرهای سینا به منش

این نامه بیش از ده سال پیش نوشته شد . برای آتشبانو که بازگشت تا باهم بلرزیم ...


کفشی خریده ام

نه برای رفتن

برایت می فرستم

             که برگردی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:57  توسط سینا به منش  | 


نه زبان هم را می فهمیم

نه نگاه هم را می بینیم


تنها وجه اشتراک ما

وجه رایج کشور است


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:24  توسط سینا به منش  | 

دیشب اول اردیبهشت سالروز سفر مسافر همیشه ، سهراب سپهری بود ... آخرین رپرتاژ اخبار ساعت ده شب شبکه سه خبر را گفت با چند نظراز شاعران و دوستان سهراب ... و در این میان ناگهان تصاویری از خسرو شکیبایی و ابلاغ بیانیه از خبرنگاری که می گفت : ما سهراب سپهری را با صدای خسرو شکیبایی شناختیم ! ...

به هر حال رسانه صدا و سیما است ... و جهان ما به سمتی می رود که هنر مکتوب حذف می شود و مردم عادت می کنند به کسب خبر و علم و تفکر و روش زیستن از جعبه جادو .

جعبه ای که مکث روی واژه ها را از بین برده و از بیننده اندیشیدن را نمی خواهد ... من اجراهای زیبایی از آثار سهراب شنیده ام ، "ابیات تنهایی" با صدای احمدرضا احمدی و آهنگ سازی فریبرز لاچینی که گویا هردو کلمه کلمه اشعار سهراب را زندگی کرده اند یا  "در گلستانه" با صدای شهرام ناظری و آهنگسازی هوشنگ کامکار ... " صدای پای آب" را هم با اجرای نمایشگونه خسرو شکیبایی دوست دارم ولی سهراب را با "هشت کتاب" شناختم ...

بعید می دانم روزگاری در رپرتاژی برای مدرس هم بشنویم : مدرس کسی بود که ما او را با بازی خسروشکیبایی شناختیم ! ... ولی به هرحال ما در جامعه ای زندگی می کنیم که از هم می پرسیم : آهنگ داریوش را شنیده ای ؟ ... و این یعنی حذف شاعر و آهنگ ساز و ارج و بهای یک مجری که گاه شاید با اجرای اشتباه  خود اصل اثر را هم نابود کند ...

سهراب شکیبا باش ، خسرو سپهر آسمان هنر ما بود ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 9:25  توسط سینا به منش  | 


قرار بود شعری شوم

پیش از مرگ مولفم

         مرگ مخاطبم


قرار بود کسی مرا زمزمه کند

سرقرار

  کنار آبشاری در شمال

   میان دو بوسه

سربازی

   که برنگشت

         از جنوب


کلامی شدم

          کلافه

حسی غیرمشترک

ترجمه واژه ای بی معنی

  مثل صلح

   به معنای جنگ


هیچکس چشم انتظار من نیست

اما

  همیشه می آیم


از هرطرف که بیایم

  من یک بمب هستم


با بم ترین صدای دنیا

که آوازهایتان را

از یادتان می برم


زمین را که ببوسم

    بوسه هایتان را


قسم می خورم

سرم به سنگ هم بخورد

عمل میکنم

 به حرفم


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 11:21  توسط سینا به منش  | 


تندیسی از او نمی خواهیم

           میان میدان شهرمان


به کدام جهت بچرخیم

تا نگاهمان نیفتد

     در مسیر سنگین نگاهش ؟


او را به کدام سوی این شهر بگردانیم

                     تا شرمنده اش نگردیم ؟


کدام سنگ

       تاب نازکی ردایش را دارد ؟

شکاف برنمی دارد

     از فشار این زندگی های سبک ؟


خوابمان را چه کنیم

   که هر شب نیاشوبد

   ضرب آهنگ آرام انگشتش

                      بر درهای همسایه ؟


اصلا

 بیاییم

به جای او

  صخره ای بگذاریم

     میان میدان شهرمان

 

یا نه

    کوه را به حال خودش بگذاریم

                               کوه بماند


و شهرمان

کوفه نماند


+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 12:5  توسط سینا به منش  | 


عشق قابل بازيافت نيست

 

از اين عشق تمام شده

آفتابه هم که بسازی

يک روز که نشسته ايی

و فکر ميکنی

نگاهت که به آفتابه می افتد

به ياد روزهای آفتابی می افتی

و باخودت می گويی


        اين عشقی بوده

                که آفتابه شده
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 12:22  توسط سینا به منش  | 


میگفت :

          <<  جسارت میخواهد >>


دیوانه ای

       که سنگ میکوفت به کوه


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 13:6  توسط سینا به منش  | 


بعد از مطلب قبلی که در وبلاگ گذاشتم ، دوستانی در اظهار نظرهای عمومی و خصوصی معترض بودند که :

<< این دیگر چه جور اعلام وضعیتی است ! >>

<< اینجور مطالب جامعه را به سمت افسردگی می کشاند >>

<< دنبال جلب ترحم هستی ؟ >>

و ...

و برایم جالب بود که دوست عزیزم " ساعد باقری " جلسه حلقه مهر پنجشنبه گذشته را با همین دو جمله شروع کرد : ... عجیب است که هنوز زنده ایم ... فرصتی برای مردن هم نداریم ...

این یک حس مشترک بود و نیازی به هماهنگی هم نداشت ... تاریخ ادبیات ما پر است از این شکواییه ها ... اکثر داستانها و شعرهای ما  را همین نالیدن ها شکل می دهند ... تراژدی را اگر از ادبیات بگیری فقط تصنیف << بادا بادا مبارک بادا >> باقی می ماند ...

طی بیست سال گذشته در تعداد زیادی از شعرهای من هم ،بیان همین حس به چشم می خورد ...

خودم هم در نقد این حس و حال گفته ام :


آنان که از عشق نالیدند

تنهایان بودند

به وصل رسیدگان ، اما

                  سخنی نگفتند


در زمان وصال

کو فرصت گفتار


که یعنی : آن را که خبر شد - خبری باز نیامد ...

اما اینجا مسیله فراق معنوی یا مادی نیست ... اینجا مساله عشق نیست ...

چنان قحط سال شد اندر دمشق ... که یاران فراموش کردند عشق

یک جای قضیه می لنگد وقتی که زنده ایم و زندگی نمی کنیم ... و فرصت زندگی و مرگ هم نداریم ...

وگرنه به راحتی می توانم بنویسم :

امروز روز خوبی بود

من حالم خوب است و ملالی نیست جز کمبود ملال

قرارم را با استودیوهای کارتون سازی ژاپنی به هم زدم و دیسنی قرار است از زندگی من یه فیلم موزیکال بسازد !

به قول سیدعلی صالحی عزیز :

می گویم  : همه چیز خوب است

اما

تو باور نکن 




+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 12:10  توسط سینا به منش  | 


باور کنید این یک شعر نیست !


هنوز زنده ام ... و این برایم عجیب است

فرصت مردن هم ندارم .....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 5:11  توسط سینا به منش  | 


در آن روز بارانی

کمی سرعتم را کم کردم

شناختمش

جلوی پایش

لحظه ای

        ایستادم


خدا

سوار شد

و فرمود :

         << مستقیم برو >>


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 3:51  توسط سینا به منش  | 


از یخ نبود
دل شمعی
که آب شد



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 8:17  توسط سینا به منش  | 


رهگیر رویاهایش نمی شوی

صبح
     شقایقی را می بوسید
وبعد
     لب برکه ای
     پاهایش در نوازش آب

بی آنکه بدانی
    بارها نگاهش تا افقهای دور
                         رفت و برگشت
تا مثل هر پرنده مهاجری
با حلقه ای در دست
به آشیانش برگردد و
نغمه هایش را
برای تو بخواند .


    
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 16:29  توسط سینا به منش  | 


دل
دلیلی نبود
  برای لیلی

ممنون مجنونم
مدیون دیوانگی

که هنوز
       عاشقم



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 12:47  توسط سینا به منش  | 


سه شنبه 8 آبان 86 ساعت 4 صبح بود که از فوت نابهنگام دکتر قیصرامین پور باخبر شدم .
هرچند که مرگ از قبل خبر نمی کند ولی می گویم نابهنگام  چون تازه چند سالی بود که از نزدیک با قیصر امین پور آشنا شده بودم تازه داشتم پنجره های جدید و جدی تری را برای شعر باز میکردم و تازه داشتم با شخصیت یک اوج گرفته در شعر آشنا می شدم . بعد از خواندن کتاب دستور زبان عشق به خودم وعده خواندن شعرهایی دیگرگونه را از شاعری بزرگ داده بودم که مرگ امان نداد ...
همان لحظه شنیدن خبر برای دوستانم پیام فرستادم :


دیوارهای سلول را چرخاند
حالا او آزاد است
و جهان زندانی

قیصر امین پور - در خزان رفت ...

و بعد خانه شاعران ایران بود و هق هق دوستانش و وداع با پیکر رنجورش و نگاه به آسمان و روحی در پرواز در اوج ...

هنوز در جلسات حلقه مهر حضورش را حس می کنیم و آنچه از او نمی دانستم از دوستان و شاگردانش می شنوم ... از ساعد باقری - خانم دکتر راکعی - سهیل محمودی - افشین اعلا - امیر مرزبان و ...
و هنوز نشنیده و ندیده هایم فراوانند .

دو روز پس از فوت دکتر امین پور شعر بلندی نوشتم با نام << کلاژ بال و پرواز >> ...
هنوز آن را شعر کاملی نمی دانم چون دقیقا یک کلاژ است ... از پرواز های کلامی قیصر و بال بال زدنهای خودم ... شعری همه فهم نیست و دوستان قیصر و خوانندگان شعرهایش بیشتر منظور را در می یابند تا دیگران ... شروع شعر را هم با شروع عظیم ترین مرثیه ای که شاعری برای شاعری دیگر سروده است آغاز کردم ... سروده سهراب برای فروغ ...

یک سال است که این شعر را به دلایلی در این وبلاگ نگذاشته ام ... که مهمترین آنها این بود که مایل بودم با بازنویسی شعری در خور قیصر بنویسم که نشد ... چند بار این شعر را برای دوستان خوانده ام ... حالا تقدیم می کنم به قیصر امین پور و دوستان و دوستدارانش ...


<< کلاژ بال و پرواز >>

بزرگ بودی و
مثل خواهرت
از اهالی دیروز

در این حوالی اما
امروز حرف درد است
نام دیگر ترا صدا می کنیم

قیصر بگو
چگونه شانه هایمان نلرزد
زیر کوهی که خدا سه شنبه آفرید ؟

سه شنبه ای که روز سربی واژه ها بود
  واژه هایی که تسکین نمی دهند

بی خط و خطوط تو
شعر در کجای این سرزمین اشغالی جولان دهد ؟

چگونه شاد بنالم
در این روزها که می گذرد
از این روزها
که این گونه می گذرد ؟

سالهای سال مردی
تا ما
  یکدم
    به اندازه یک شعر زندگی کنیم

حالا انگشت روی کدام واژه بگذاریم
              فاتحه بخوانیم
              مرثیه بخوانیم
   
تنگ است نفس
تنگ است قفس
                         دیگر نه برای تو ...

تو  دیوارهای سلول را چرخاندی
حالا
تو آزادی
و جهان زندانی

حالا
هم پرواز گنجشک و هم اوج جبرئیل
بالت ...
بالت ...
بال بال زدنت چگونه است ؟

از آن بالا ببین
ما کپه زنجیر به دوش می کشیم

سر بگذار بر شانه هایمان
                            تا نلرزد

تا برایت
برای آخرین بار
لالایی بخوانیم

ما که هیچ کاری نکردیم
                             - در بودنت
حال سر مزارت
                سنگ تمام می گذاریم

قیصر کجایی ؟
 بیا و در تلفظ عشق به ما بیاموز
   چگونه آخرش شانه هایمان نلرزد ؟

چگونه آخر عشق را
مثل دوست
درست ادا کنیم ؟

کجایی قیصر ؟

پس از تو آب منگل ها
ملک الشعرا خواهند شد

شعر تازه و طبع لطیف نمی خواهد
ملک الموت
 این روزها
 این روز ها که می گذرد
    شعر و شاعر بیشتر می شناسد

بگو با این درخت خزان زده و
                            شادی شمشادها چه کنیم ؟

بگو چگونه می شود
این دلهای آهنین
به صیقلی ناگهان آیینه شود ؟

مقصد این ریلها یکی ست
برای زیبا شدنت

این ایستگاه ها همه هم نامند
                                    -  ایستگاه آخر

که می رود
  که می رود
    که می رود
      که می رود
        که می رود
                          رود
                            رود

یعنی همین که گفتم ؟

گفتن نمی توانم ..
.

-------------------------------------------------

پس از درگذشت دکتر امین پور ، مسائل حاشیه ایی مختلفی پیش آمد که بعضی از آنها ذهن من را با خودشان درگیر کردند . ابتدا جوابیه کانون نویسندگان به قوچانی بود که بهانه ای شده بود برای ناسزاگویی به قیصر . من هم نتوانستم ساکت بمانم ، با آشنایی و قرابتی که با کانون داشتم با دوستان و مسئولین کانون نویسندگان صحبتی کردم و نظرات خودم را منعکس کردم ... انعکاس این نظر بیشتر از آنی بود که فکر می کردم که در اینجا از حاشیه هایش می گذرم ...
مسئله بعدی که کار دل بود و دلیلی بر رسانه ایی شدنش نمی دانستم و حتی از دوستان و بزرگان انجمن شاعران ایران خواسته بودم موضوع را در جمع مطرح نکنند ، موضوع همکاری ام با استاد خسروجردی بود برای طراحی مزار و یادمان دکتر امین پور .
که خیلی اتفاقی پیش آمد و استاد حسین خسروجردی اطلاعی از شاعر بودن من و ارادتم به قیصر نداشت ... بانی خیر شد تا کاری برای قیصر بکنم و بعد از مصاحبه ایشان با خبرگزاری ها و عنوان کردن نام من ، باعث تعجب دوستانم شد که چرا خودم چیزی نگفته بودم ...
درگیر بودنم با این پروژه باعث شد در سفری که برای سالگرد قیصر به گتوند داشتیم در سخنرانی های مسئولین پس از مراسم کلنگ زنی مزار و بنای یادمان ، دچار پریشانی شدیدی شوم ... در حال حاضر فقط همین را می گویم که برآورد کارشناسانه برای ساخت مزار و یادمان ، حدود 6 ماه بوده تا در روز تولد قیصر ( دوم اردیبهشت ) به بهره برداری برسد . حالا شنیدن این مطلب که این بنا عجیب و غریب است و سالها طول می کشد تا ساخته شود ! من را به این فکر می اندازد که واقعا انتقال قیصر به گتوند قرار بوده منبع خیر شود آنهم مستقیما در جهت بهره برداری مادی و معنوی مسئولین .
بزرگ نشان دادن یک پروژه از دید من معنی دیگری ندارد و امیدوارم یکی از مسئولین محترم بنده را ارشاد کنند !!!

------------------------------------
این هم شعری در راه سفر به گتوند :

ای قله بلند شعر
ای قاف دست نایافتنی

پس از تو
نامت قافیه شد
                 بارها
------------------------------------
این همان مطلبی است که در مراسم سالگرد قیصر در خانه شاعران هم عنوان کردم و امیدوارم موج عظیمی که با فوت قیصر بوجود آمد و گروهی هنوز مشغول موج سواری بر آن هستند و مدام عکس یادگاری با قیصر می اندازند ، هر چه زودتر جای خود را به موجی واقعی از مقالات و کتب و تحقیقات در مورد اندیشه و زبان و شعر قیصر بدهد .
ما که در برپایی مراسم عزاداری استادیم ( ولی در عمل هنوز آماتوریم ! ) باید یاد بگیریم وقتی در سالگرد حافظ و سعدی و سایر بزرگان ادبمان مراسمی برگزار می کنیم ( اگر برگزار کنیم ! ) نیازی به مرثیه سرایی نداریم ، برای سایر بزرگان معاصرمان مانند دکتر قیصر امین پور هم همین کار را بکنیم ... مرگ هر لحظه با ما است ، کاری کنیم که بعد ، از آن بالا به حال خودمان افسوس نخوریم و به وضعیت اینجا نخندیم ...

با تو به دنیا آمده بود

کوچک

 

برای همراهی ات

دست که بر شانه ات گذاشت

دیگر برای خودش مرگی شده بود





+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 10:23  توسط سینا به منش  | 


بعد از خواندن
                بسوزانش

درست مثل مردی که ...

درست مثل مردی که
اشتباه گرفته بود
        ستاره را با آرزو
       شعر را با زندگی

مردی که فکر می کرد
      انسان پرنده است
     با یک نگاه
     می توان پرید
         به آن سوی میله ها

فکر می کرد
با تکرار همیشه همین چند واژه
می توان همراه بود تا ابد

چند واژه که به همین راحتی
                     می توان سوزاند

این بار فقط
    بعد از خواندن
                 بسوزانش


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 9:13  توسط سینا به منش  | 


یا محول الحول والاحوال
امسال
پاییز حالی به حالی
هنوز مهرش کامل نشده
همه درختان را برهنه کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 20:13  توسط سینا به منش  | 

 

مثل زندگی

خسته از آمد و رفت این همه مسافر

از بدو تولدش

در ایستگاه

فقط ایستگاه است

                که ایستاده

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 9:40  توسط سینا به منش  | 

 

با همان دستان و پاهای چوبین

 

پینوکیو منم

 

با منطقی کامل

با بندهای نادیدنی

             ناگشودنی

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 9:50  توسط سینا به منش  | 

 

امروز در تاریخ یک شمارش معکوس اتفاق افتاد : ۵ / ۶ / ۸۷

بعضی روزها تاریخ خاصی دارند . این را در ۷ / ۷ / ۷۷ در کتابی که برای همسرم خریده بودم نوشتم ...

از این تاریخ های خاص زیاد اتفاق افتاده و بازهم پیش میاد مثلا همین ماه آینده : ۷ / ۸ / ۸۷ یا سال آینده ۸ / ۸/ ۸۸

چینی ها به این اعداد اعتقاد خاصی دارند ، مثلا لحظه شروع المپیک پکن ۸ و ۸ دقیقه و ۸ ثانیه روز ۸ ماه ۸ سال ۲۰۰۸ بود .

کاش می شد برای روزهای خاص و لحظات خاص برنامه ریزی درست و حسابی کرد . امروز برای من چه فرقی با روزهای دیگه داشت ؟  فقط نوشتن این مطلب و یادآوری به خودم و دوستانم که :

... و بدینسان

هزاره تا هزاره

بی هیچ قدمی گذشت

و نام هر هزاره را " روز " گذاشتیم ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 18:29  توسط سینا به منش  | 

 

در این بازی

همیشه برنده

                     منم

 

در دو دست تو

همیشه گل بوده

 

هر دو دست من

                    پوچ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 9:17  توسط سینا به منش  |