می گويم
می توانيم طلوع کنيم ...
باور نمی کنی
غروب می کنی
می گويم
می توانيم پرواز کنيم ...
باور نمی کنی
سقوط می کنی
می گويم
ما خوشبختيم...
باور نمی کنی خوشبختی همين لحظه است
که من شعر می خوانم
وتو
با چشمانی بسته
گوش می دهی
گوش نمی دهی...
و اين شعر ناتمام ....
اينقدرسفيد اين دفتر را ورق نزن
خودت که می دانی
شعر هم مثل گريه
بهانه می خواهد
ببين
ايستاده ام اينجا
در حوالی گريه هنوز
اينجا
در حوالی گريه
هنوز
اهالی بغض
در انتظار بهانه ای شبيه تواند
قسم به شاخهايم
من يک گوزنم
باور کنيد
خواهش ميکنم ... باور کنيد
مــــــــــــــــــــــا می کشم
باور کنيد...
من که همه دروغهای شاخدار شما را باور کردم
دم بر نياوردم و
شاخ در نياوردم
می دانم
همين مدرک جرم خوبی ست
هيچ گوزنی تا کنون شعر نگفته
آن هم شعری به نام دروغی به نام آزادی
حالا
خواهش ميکنم
بجای زندان
مرا به باغ وحش بفرستيد
خواهش ميکنم
مــــــــــــــــــــــــــا می کشم