وقتی می آيی
برای من کتاب نياور
وقتی بياور
برای همه کتابهای ناخوانده
وقتی شيرين
مزه همه اوقات تلخی هايم
وقتی به نام
پدر
پسر
مهربانی
پسرم
پدر پاره وقتش را دوست ندارد
روياهای ما
ستاره هايی کوچک
نورانی
زيبا
دور از دست
از آرزوهايمان
شهابهايی به ما می رسند
بر زمين افتاده
آنگاه می بينيم
مثل همه سنگها
بی معنی برای ما
دوربین دست شیطان است
در آخرین عکس یادگاری از بهشت
می گوید :
بگویید سیب
در تاریکخانه
تظاهر ظاهر می شود
با سلام خدمت تمام دوستان
یک داستان کوتاه در وبلاگ ۳۰نا
( http://30nabehmanesh.persianblog.com )
منتظر نظر شماست
گلی برايت آورده ام
نه به رنگ گلی که بر سينه برادرت روئيد
دستانت کو ؟
می خواهم برايت قصه ای بخوانم
تا بخوابی
اگر اين صداها بگذارند
اينجا که آسمان اين همه ابری ست
زير اين همه رگبار
تو چرا می باری ؟
اينجا که تو نمی توانی
ميان مردن و کشته شدن
انتخاب کنی
کفتارها حق انتخاب دارند
امروز
کدام روبان را به موهايت می بندی ؟
چگونه ترا از یاد ببرم ؟
هرجا بروم
آسمان
به رنگ چشمان توست
هرجا بروم
یاد ترا می برم
آنجا نشسته ای
ولبخند ميزنی
اما دستی تکان نميدهی
ای کاش آن قاب
قاب پنجره بود