حس بالا رفتن
در پای نردبام
حس افتادن
در بالای آن
با حس پرواز ، نردبام لازم نيست
برای عاشق شدن
سوختن بايد آموخت
حديث ديرينه پروانه و شمع
در زمانه ما
شمعها
مهتابی و نئون گشته اند
عشاق
سرشکسته برميگردند
عشق قابل بازيافت نيست
از اين عشق تمام شده
آفتابه هم که بسازی
يک روز که نشسته ايی
و فکر ميکنی
نگاهت که به آفتابه می افتد
به ياد روزهای آفتابی می افتی
و باخودت می گويی
اين عشقی بوده
که آفتابه شده
دستانم بوی گل ميداد
مرا گرفتند
به جرم چيدن گل
به کوير تبعيدم کردند
و يک نفر نگفت
شايد
گلی کاشته باشد
آونگ مته و پتک...
- سلام ... صبح به خير
- لبخند صبحگاهی ات را چند خریده ای ؟
.... به صورتت نمی آيد ...
خورشيد هنوز تورگی اش را نزده
می نشينم به انتظار دميدن چای
شروع يک روز تلخ
با يک چای شيرين
حس محدوديت شيرين کامی
در يک استکان چای
شروع يک روز تلخ
با يک انديشه تلخ