و بدينسان بود که ديگر اشکی نريختيم
و آنچه از آسمان باريد
" باران " نام نهاديم
و بدينسان بود که بعداز شهادت آخرين عاشق
اين سرافرازان سرسبز را
" درخت" ناميديم
و بدينسان بود
که هزاره تا هزاره بی هيچ قدمی گذشت
و نام هر هزاره را " روز" گذاشتيم
و بدينسان
بی عشق
خود را " انسان" می ناميم
زیباست
هر روز
آب دادن به گلی
در گلدانی که گلی ندارد
سخت است
هر روز
بوئیدن گلی
در گلدانی که گلی ندارد
سخت تر
سخت تر
که ببینی
خیالت
ساده تر است
از گلهای همسایگانت
در گلدانهای خشک پشت پنجره های این شهر
راستش را بگویم ؟
یک عمر دروغ گفته ام
از بالای آن دیوار
از نوک درخت
از سر قله ها
از هیچ ارتفاعی نمی ترسم
من از سقوط
سقوط
در هر چاهی می ترسم
شعر
سنگی در دستان دیوانه من