اشکت را درمی آورند
از بس که ترش اند
آلبالوهای امسال
هر قدر هم روی میز صبحانه بمانند
فقط حرصت را درمی آورند
آخرش مربا نمی شوند
آخر آخرش هم
می شوند
روزهای آخر مادربزرگ
در تاریکی غار
جیرجیرک
بلندتر می خواند و
می خواند و
خواند
تا صبح
فکر می کرد
همه با او هم آوایند