می خواست جایی داشته باشد
در قلب کسی
جایی دارد
در شناسنامه ای
مثل مهری که گواهی میدهد
درود گفته
زمانی
به کسی
یا مثل صفحه بدرود آخر
که نوشته شده است
مرگ
ديروز از صبح چشم انتظار تو بودم
می گفتند : ” نمی آيد “
چنين می پنداشتند ...
امروز آمدی
پايان روز عبوس
روزی به رنگ سرب
و چشم انداز و شاخه ها در تسخير قطره های آب
و من
بی نياز به تن پوش ...
واژه که تسکين نمی دهد
دستمال که اشک را نمی زدايد
آرسنی تارکوفسکی
امروز صبح با خبر شدم ...
باز هم خیلی زود ، دیر شد ...
آخرین برگ درخت افتاد
در حیاط خلوت پاییز
شادی شمشاد !
قیصر امین پور را هم از دست دادیم ...
خودش گفته بود :
من
سالهای سال مردم
تا اینکه یک دم زندگی کردم
تو می توانی
یک ذره
یک مثقال
مثل من بمیری ؟
و :
پشت میله
برکف زندان
کپه ای زنجیر !