تبليغاتX
آهوی ناتمام
شعرهای سینا به منش
 

مثل هر روز صبح رفت و نشست پشت میز ریاست . خودنویس را برداشت و روی سربرگ شرکت حکم اخراج خودش را نوشت و امضاء کرد .

کمی به پشتی بلندترین صندلی شرکت تکیه داد . نفسی عمیق کشید و کاغذ را تا کرد و در جیبش گذاشت .

بلند شد و دستمال و شیشه شوی را برداشت تا به اتاق بعدی برود و قبل از آمدن کارمندهای دیگر همه جا را تمیز کند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 16:20  توسط سینا به منش  | 

 

هرچقدر تاب می خورد

تمام نمی شود

کودکی هایم

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 21:59  توسط سینا به منش  | 

 

من در این آبادی

پی چیزی می گردم

                 که نشاید . 

 

پی دلیل خون ویرانی

در رگهای آبادی

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 8:52  توسط سینا به منش  |