مثل هر روز صبح رفت و نشست پشت میز ریاست . خودنویس را برداشت و روی سربرگ شرکت حکم اخراج خودش را نوشت و امضاء کرد .
کمی به پشتی بلندترین صندلی شرکت تکیه داد . نفسی عمیق کشید و کاغذ را تا کرد و در جیبش گذاشت .
بلند شد و دستمال و شیشه شوی را برداشت تا به اتاق بعدی برود و قبل از آمدن کارمندهای دیگر همه جا را تمیز کند .
هرچقدر تاب می خورد
تمام نمی شود
کودکی هایم
من در این آبادی
پی چیزی می گردم
که نشاید .
پی دلیل خون ویرانی
در رگهای آبادی