خوش بحال گنجیشکا
هیچوقت پیر نمی شن
در دعای مادربزرگ
همیشه قفلی بود
بر کودکی هایم
و تکرار نامم کنار جز جگر
پدربزرگ اما
زبان گنجشکها را خوب می دانست
برای ما همبازی می ساخت
آخر بازی
پنجه ای بسته آویز نخ
پشت پنجره بسته
و گنجشکی که پر می کشید به سیخ
پدربزرگ دودکرد
بیست سال آرزویش را
پشت بسته بودن پنجره ها
تا سر بی فکر بر زمین بگذارد
از بیست سالگی ام
از میراث پدربزرگ
آرزویش به من رسید
نمی خواهم پدربزرگ شوم
برای گنجشک ها دان و واژه می ریزم
به کودکی هایم شعر و پرواز می آموزم
بیچاره گنجیشکا
جوون می میرن