نامه


این نامه بیش از ده سال پیش نوشته شد . برای آتشبانو که بازگشت تا باهم بلرزیم ...


کفشی خریده ام

نه برای رفتن

برایت می فرستم

             که برگردی

تنها


نه زبان هم را می فهمیم

نه نگاه هم را می بینیم


تنها وجه اشتراک ما

وجه رایج کشور است


سهراب شکیبا باش

دیشب اول اردیبهشت سالروز سفر مسافر همیشه ، سهراب سپهری بود ... آخرین رپرتاژ اخبار ساعت ده شب شبکه سه خبر را گفت با چند نظراز شاعران و دوستان سهراب ... و در این میان ناگهان تصاویری از خسرو شکیبایی و ابلاغ بیانیه از خبرنگاری که می گفت : ما سهراب سپهری را با صدای خسرو شکیبایی شناختیم ! ...

به هر حال رسانه صدا و سیما است ... و جهان ما به سمتی می رود که هنر مکتوب حذف می شود و مردم عادت می کنند به کسب خبر و علم و تفکر و روش زیستن از جعبه جادو .

جعبه ای که مکث روی واژه ها را از بین برده و از بیننده اندیشیدن را نمی خواهد ... من اجراهای زیبایی از آثار سهراب شنیده ام ، "ابیات تنهایی" با صدای احمدرضا احمدی و آهنگ سازی فریبرز لاچینی که گویا هردو کلمه کلمه اشعار سهراب را زندگی کرده اند یا  "در گلستانه" با صدای شهرام ناظری و آهنگسازی هوشنگ کامکار ... " صدای پای آب" را هم با اجرای نمایشگونه خسرو شکیبایی دوست دارم ولی سهراب را با "هشت کتاب" شناختم ...

بعید می دانم روزگاری در رپرتاژی برای مدرس هم بشنویم : مدرس کسی بود که ما او را با بازی خسروشکیبایی شناختیم ! ... ولی به هرحال ما در جامعه ای زندگی می کنیم که از هم می پرسیم : آهنگ داریوش را شنیده ای ؟ ... و این یعنی حذف شاعر و آهنگ ساز و ارج و بهای یک مجری که گاه شاید با اجرای اشتباه  خود اصل اثر را هم نابود کند ...

سهراب شکیبا باش ، خسرو سپهر آسمان هنر ما بود ...