دل


از یخ نبود
دل شمعی
که آب شد



شبانه


رهگیر رویاهایش نمی شوی

صبح
     شقایقی را می بوسید
وبعد
     لب برکه ای
     پاهایش در نوازش آب

بی آنکه بدانی
    بارها نگاهش تا افقهای دور
                         رفت و برگشت
تا مثل هر پرنده مهاجری
با حلقه ای در دست
به آشیانش برگردد و
نغمه هایش را
برای تو بخواند .