شبانه
رهگیر رویاهایش نمی شوی
صبح
شقایقی را می بوسید
وبعد
لب برکه ای
پاهایش در نوازش آب
بی آنکه بدانی
بارها نگاهش تا افقهای دور
رفت و برگشت
تا مثل هر پرنده مهاجری
با حلقه ای در دست
به آشیانش برگردد و
نغمه هایش را
برای تو بخواند .
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر ۱۳۸۷ ساعت 16:29 توسط سینا به منش
|
سینا به منش