بعد از مطلب قبلی که در وبلاگ گذاشتم ، دوستانی در اظهار نظرهای عمومی و خصوصی معترض بودند که :

<< این دیگر چه جور اعلام وضعیتی است ! >>

<< اینجور مطالب جامعه را به سمت افسردگی می کشاند >>

<< دنبال جلب ترحم هستی ؟ >>

و ...

و برایم جالب بود که دوست عزیزم " ساعد باقری " جلسه حلقه مهر پنجشنبه گذشته را با همین دو جمله شروع کرد : ... عجیب است که هنوز زنده ایم ... فرصتی برای مردن هم نداریم ...

این یک حس مشترک بود و نیازی به هماهنگی هم نداشت ... تاریخ ادبیات ما پر است از این شکواییه ها ... اکثر داستانها و شعرهای ما  را همین نالیدن ها شکل می دهند ... تراژدی را اگر از ادبیات بگیری فقط تصنیف << بادا بادا مبارک بادا >> باقی می ماند ...

طی بیست سال گذشته در تعداد زیادی از شعرهای من هم ،بیان همین حس به چشم می خورد ...

خودم هم در نقد این حس و حال گفته ام :


آنان که از عشق نالیدند

تنهایان بودند

به وصل رسیدگان ، اما

                  سخنی نگفتند


در زمان وصال

کو فرصت گفتار


که یعنی : آن را که خبر شد - خبری باز نیامد ...

اما اینجا مسیله فراق معنوی یا مادی نیست ... اینجا مساله عشق نیست ...

چنان قحط سال شد اندر دمشق ... که یاران فراموش کردند عشق

یک جای قضیه می لنگد وقتی که زنده ایم و زندگی نمی کنیم ... و فرصت زندگی و مرگ هم نداریم ...

وگرنه به راحتی می توانم بنویسم :

امروز روز خوبی بود

من حالم خوب است و ملالی نیست جز کمبود ملال

قرارم را با استودیوهای کارتون سازی ژاپنی به هم زدم و دیسنی قرار است از زندگی من یه فیلم موزیکال بسازد !

به قول سیدعلی صالحی عزیز :

می گویم  : همه چیز خوب است

اما

تو باور نکن